فرهنگسرای خانواده

سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان

امروز: جمعه 1397/12/3
تاریخ   1394/8/9   | تعداد بازدید   2092   | |

پیش‌نویس زندگی و مثلث کارپمن
 

 

پیش‌نویس زندگی و مثلث کارپمن

 علیرضا نوربخش مقدم

============================

 

پیش‌نویس زندگی برای اولین بار توسط اریکبرن و کلاد اشتاینر در اواسط دهه ۱۹۶۰ بنیان نهاده شد و بعدها توسط نویسندگان دیگرتحلیل رفتار متقابل، تحلیل و بررسی شد و بسط یافت.

کودک در سال‌های اولیه زندگی خود، براساسشناختی که از جهان به دست می‌آورد، داستانی برای زندگی خود در نظر می‌گیرد. این داستانمانند همه داستان‌ها و افسانه‌های دیگر، یک نقطه شروع ، میانی و پایانی دارد. در اینداستان کودکانه، افراد خوب، شریر و دیوصفت، وجود دارد و هر کدام از این افراد در اینداستان نقشی برعهده دارند. طرح زندگی می‌تواند کمدی، تراژدی، روح‌افزا یا کسل‌کنندهباشد و می‌تواند پایان خوب یا بدی داشته باشد.

اریک برن در کتاب «اصول درمان‌های گروهی»پیش‌نویس زندگی را «طرح ناخودآگاه زندگی» می‌نامد و در کتاب «بعد از سلام چه می‌گویید»در یک تعریف کامل‌تر می‌گوید: «طرح زندگی که در دوران کودکی ریخته شده است، به وسیلهوالدین تقویت شده و با حوادث بعدی توجیه شده است و بالاترین نمود آن در انتخاب‌هاییاست که شخص در زندگی به عمل می‌آورد.»

این مفهوم که زندگی بزرگسالی انسان، تحتتأثیر دوران کودکی وی قرار دارد، از مفاهیم رایج در دنیای روانشناسی است و بسیاری ازمکاتب روانشناسی، اصول خود را بر این مفهوم پایه نهاده‌اند. طرح پیش‌نویس زندگی همیکی از مفاهیمی است که مستقیماً به این تأثیر دوران کودکی اشاره می‌کند. اما در مقایسهبا سایر مکاتب، خصوصاً مکتب روان تحلیلی چند خصوصیت شاخص و منحصر به فرد دارد که درذیل به آنها خواهیم پرداخت:

۱) تصمیمات پیش‌نویسی توسطخود کودک گرفته می‌شود؛

آنچه اریک برن بر آن تاکید می‌کرد، اهمیتنقش فاعلی کودک در طرح پیش‌‌نویس زندگی خود وی است و اینکه عوامل بیرونی مانند والدیندر درجه دوم تاثیرگذاری قرار دارند.

به عبارتی کودک خودش تصمیم می‌گیرد، البتهبا یک سری داده‌های احساسی از دنیای بیرون که در اکثر اوقات منطبق بر واقعیت نیست.

۲) پیش‌نویس زندگی به سرانجامیهدایت می‌شود؛

هر پیش‌نویسی به یک پایان و سرانجام ختممی‌شود. همان طور که اشاره کردیم، کودک برای داستان خود یک پایان هم در نظر می‌گیردو تمام بخش‌های ابتدایی و میانی را طوری طرح‌ریزی می‌کند که به سرانجامی معین ختم شود.در دنیای بزرگسالی این مفهوم این گونه نمود پیدا می‌کند که ما با انجام یک سری اعمالو دوری از یک سری افعال دیگر، زمینه را برای رسیدن به سرانجامی از قبل تعیین شده فراهممی‌کنیم. به عنوان مثال زنی که در پیش‌نویس زندگی خود، سرانجامی با عنوان «همه مراترک می‌کنند.» در ذهن دارد، بالاخره کارهایی می‌کند که همسرش پس از یک دوره معین ویرا ترک می‌کند.

پس ما رفتارهایی از خود نشان می‌دهیم کهما را به سرانجامی از پیش‌ تعیین شده نزدیک می‌کند.

 

 چرا پیش‌نویس زندگی را می‌نویسیم

دنیایی که کـــودک در آن زندگی می‌کند بادنیای بزرگسالی بسیار متفاوت است. آنچه کودک می‌بیند و درک می‌کند بسیار متفاوت باماست. هر صدای بلندی یک انفجار مهیب، هر فرد غریبه‌ای یک هیولای بزرگ و خطرناک و هرتنها ماندنی یک طرد و تنها ماندن تا پایان عمر به نظر می‌آید.

دنیای کودک پر است از فجایع و خطرات قریب‌الوقوعیکه باید فکری برای آنها بکند. پس کودک با توجه به این واقعیت‌سنجی ناقص خود، یک سریعقاید و افکار درباره دنیای اطراف و خودش می‌سازد و دنیا را به وسیله این افکار، تحلیلو بررسی می‌کند و در ادامه با توجه به این تحلیل‌ها، تصمیماتی درباره دنیای اطراف خودمی‌گیرد. به عنوان مثال فرض کنید کودکی در بیمارستان بستری می‌شود و تحت عمل جراحیقرار می‌گیرد. این عمل جراحی که برای زنده ماندن کودک بسیار حیاتی است، از نظر کودکیک فاجعه و ظلم بسیار بزرگ است که در آن مادر، وی را تنها گذاشته و رفته است. خشمیکه کودک از مادر خود در دل دارد، به این تصمیم پیش‌نویسی ختم می‌شود که «مادر قابلاعتماد نیست» و براساس یک مـــکانیزم همیشگی در این گونه موارد، به این تصمیم کلی می‌رسدکه «زن‌ها قابل اعتماد نیستند.»

این مفهوم در دنیای بزرگسالی سرنوشت روابطعاطفی وی را تعیین می‌کند. نکته قابل توجه این است که تصمیمات کودکی براساس هیجاناتو احساسات خام گرفته می‌شوند و رنگ و بوی عقلانی ندارند و ردپای عقل سلیم و منطق بزرگسالیدر آن‌ها به چشم نمی‌خورد و کودک با این اطلاعات غلط درباره نیات و اعمال و پدیده‌ها،نسبت به تصمیم‌گیری و تعمیم آنها اقدام می‌کند. پس در کل باید گفت تصمیمات پیش‌نویسیبهترین روش برای کودک است تا برای دنیای پرآشوب و پرمخاطره‌ای که در آن زندگی می‌کندتدابیری بیندیشد.

همان طور که پیشتر از قول اریک برن عنوانکردیم وی در مورد پیش‌نویس زندگی می‌گفت: «با حوادث بعدی توجیه می‌شود…». این توجیهدر حقیقت فرایندی است که برای تایید پیش‌نویس زندگی انجام می‌شود. انسان چه در کودکیو چه بزرگسالی در بررسی واقعیت طوری به تحلیل و تفسیر می‌پردازد که دیدگاه وی دربارهجهان یا همان پیش‌نویس زندگیش مورد تهدید واقع نشود و تایید شود. به عنوان مثال درمورد فردی با دیدگاه «زن‌ها قابل اعتماد نیستند»، در هر واقعه‌ای تحلیل و تفسیری انجاممی‌شود که در نهایت این دیدگاه وی را تایید کند. به عبارتی برای تایید دیدگاه بی‌اعتمادی،فرد شواهد و مدارکی بی‌پایه جمع می‌کند که البته از نظر خودش کاملاً درست است.

براساس محتوا، سه نوع پیش‌نویستعریف شده است:

۱) برنده و موفق

۲) بازنده

۳) غیربرنده یا معمولی

 

‌● برنده و موفق

از نظرگاه اریک برن، کسی که پیش‌نویس برندهو موفق دارد، به اهداف موردنظر خود می‌رسد. نکته بسیار مهم این است که فقط وقتی عنوانبرنده و موفق قابل استفاده است که فرد با آرامش و شادکامی به اهداف خود برسد. اگر شمایک میلیونر هستید تنها زمانی عنوان برنده به شما اطلاق می‌شود که شادکام و خوشبخت باشیدو خودتان نیز در مورد خود و موفقیت‌هایتان احساس خوبی داشته باشید.

 

● بازنده

به عکس مفهوم برنده، بازنده شخصی است کهبه اهداف خود نمی‌رسد. به عنوان مثال فردی که تصمیم به ثروتمند شدن می‌گیرد و در نهایتاز فقر سر درمی‌آورد، یک بازنده است.

بازنده دیگری هم داریم که ثروتمند شده استولی شادکام و خوشبخت نیست و دچار انواع صدمات جسمی و روحی شده است.

پس از نظر برن موفق و برنده بودن باید بسیاردقیق تعیین شود. اگر شما در کودکی تصمیمی پیش‌نویسی با ایـن عنوان بگیرید که «من معمولاًشکست می‌خورم » ، رسیدن به این تصمیم پیش‌نویسی، صدمات جسمی و روحی زیادی برای شمابه همراه می‌آورد.

 

● غیربرنده و معمولی

افرادی هم هستند که در زندگی راهی حاشیه‌ایرا انتخاب می‌کنند و خود را به خطر و دردسر نمی‌اندازند. آنها بسیار محتاط‌ اند، خودرا درگیر هیچ مسأله‌ای نمی‌کنند و همیشه در حاشیه زندگی می‌کنند. مثل کارمندی که سیسال بدون وقفه در بخش جانبی اداره‌ای کار می‌کند و بدون هیچ تغییر و پیشرفت چشمگیریبی‌سرو صدا بازنشسته می‌شود و به کنج خانه‌اش برمی‌گردد و مدام می‌گوید اگر شانس وفرصت مناسب بود، من حتماً موفق می‌شدم.

توجه به این نکته الزامی است که باید درطبقه‌بندی‌های بالا احتیاط لازم را به عمل آورد. باید دقت کنیم که این طبقه‌بندی‌هانسبی است و برای هر فرد متفاوت است و برنده و بازنده بودن را باید اغلب در هدف‌هاییکه فرد انتخاب می‌کند و در احساسی که فرد درباره محتوای زندگیش دارد جستجو کرد. اغلبپیش‌نویس‌هایی که ما انتخاب می‌کنیم، ترکیبی از سه نوع بالاست. به عنوان مثال فردیکه تصمیم گرفته در زمینه فکری موفق، در زمینه بدنی منفعل و در زمینه عاطفی بازنده بزرگیباشد.

پیش‌نویس زندگی در خارج از حیطه آگاهی ماقرار دارد و ما در بزرگسالی از فرایند تشکیل آن در کودکی بی‌خبریم و هیچ خاطره‌ای ازآن نداریم. اما این دلیل بر تغییرناپذیری پیش‌نویس‌ها نیست. شما با شناخت طرح‌های پیش‌نویسیخود به وسیله خودتان یا با کمک روانشناس تحلیل رفتار متقابل می‌توانید نسبت به تغییرآنها اقدام کنید. وجود پیش‌نویس‌های برنده و موفق در زندگی می‌تواند کیفیت و سرنوشتزندگی شما را به کلی دگرگون کند.

مثلث کارپمن

مثلث کارپمن توسط روان شناسی به همین نامطراحی شده است. این مثلث شامل سه ضلع زیر

است.

Description: C:\Users\user\Desktop\مثلث-کارپمن-.png

در این مثلث با این که سه ضلع وجود دارداما همیشه دو نفر در آن بازی می کنند. و همواره تغییر نقش می دهند. این دو نفر هموارههمدیگر را پیدا می کنند و در ابتدا هر دو از بازی لذت می برند. کسی که وارد این بازیمی شود، فرقی نمی کند که در کدام نقش بازی می کند، به دنبال کنترل کردن و یا کنترلشدن است. خیلی از رابطه های دوستانه و حتی زناشویی در قاعده مثلث کارپمن می گنجند.زن های سنتی ای که همیشه در نقش قربانی بازی می کنند و با افتخار می گویند که از نوکریکردن برای مردشان لذت می برند یا مردهای سنتی ای که همیشه دوست دارند در نقش ناجی زنها بازی کنند و وقتی زن دیگر دوست ندارد ناجی داشته باشد، مردها از زجر دادن لذت میبرند.

حس یک زن بعد از ناتوانی در ایجاد یک رابطهاحساسی با یک مرد دیگر، حس یک قربانی است. وقتی نمی خواهد قربانی باشد پس سعی می کندبا زجردادن طرف مقابل، کنترل بازی را دست بگیرد و طرف مقابل را نگه دارد. این مثلثدر خیلی از دوستی ها و همکاری ها هم اتفاق می افتد. نقش ها همواره تغییر می کنند ویک ناجی هم می تواند نقش قربانی را بازی کند. مطلب نا امید کننده این است  که برای خارج شدن از این مثلث فقط باید رابطه راقطع کرد.

ناجی: نجات دهنده ها معمولاً کسانی هستندکه همواره دوست دارند با توانایی هایی که دارند مشکلات دیگران را حل کنند. کسانی کهاین نقش را بازی می کنند حتماً از توانایی احساسی، معنوی و یا کاری بالایی برخوردارنیستند. بلکه در بسیاری از موارد ( و شاید بشود گفت همه موارد) از ضعف شخصیتی شدیدیهم رنج می برند. در حقیقت ناجی به دنبال پوشش دادن بر حس ضعف خودش است.

زجردهنده: زجر دهنده کسی است که از کمک خودپشیمان شده است و حالا برای جبران به دنبال زجردادن طرف مقابل است. زجردهنده می توانندنجات دهنده ای باشند که حالا قربانی به حرف او گوش نمی دهد و می خواهد کنترل بازی رااز دست ندهد. یا می تواند قربانی ای باشد که می خواهد از نقش خود خارج شود و کنترلبازی را به دست بگیرد. یا حتی دوستی که کمکی کرده و می خواهد برای جبران پشیمانی خود،طرف مقابل را زجر بدهد.

قربانی: قربانی کسی است که از لحاظ روحیخودش را شکست خورده و ناامید می پندارد.

دلیلی ندارد که واقعاً شکست خورده باشد.یا حتماً ضربه ای خورده باشد. همین که حس کند در یک رابطه، همکاری، یا زندگی خود شکستخورده کافی است تا وارد نقش یک قربانی بشود. او نمی تواند با این موضوع کنار بیایدکه مسئله را کنار بگذارد یا شکست را بپذیرد. برای پوشش دادن این ضعف خود به دنبال ناجیمی گردد. یا سعی می کند طرف مقابل را رنج بدهد.

چگونگی تغییر نقش ها:

در بالا گفتم که مثلث کارپمن یک بازی دونفره است که با تغییر نقش ها کامل می شود.

دلیلی ندارد که نقش ابتدایی تا انتها باشخص باقی بماند. حتی یک ناجی می تواند مدت زمان زیادی نقش قربانی را بازی کند. پس زیاددلخوش نباشید که می توانید همیشه بازی را کنترل کنید.

 

ناجی به زجردهنده: شایع ترین تغییر نقش در مثلث کارپمناست. یک نجات دهنده که معمولاً خودش هم وارد بازی می شود، سعی دارد طرف مقابل را نجاتبدهد. ایده ها و راهنمایی های اولیه ممکن است مؤثر باشند و جواب هم بگیرند. اما وقتیدر مقابل این ایده ها نوازش مورد نظر را دریافت نمی کند یا حتی در مورد ایده های بعدیجواب کافی را نمی گیرد، سعی می کند با زجر دادن طرف مقابل را کنترل کند. زجر دادن شیوههای متفاوتی دارد که فحش دادن، دعوا کردن، فشار آوردن کلامی و… از این شیوه هاست.

زجردهنده به ناجی: شخصی که مدام زجر می دهد بالاخرهموفق می شود که شخص مقابل را

راضی کند تا کاری را که می خواهد انجامدهد. پس نجات دهنده می شود.

زجردهنده به قربانی: وقتی یک زجردهنده نمی تواند حرفخودش را به کرسی بنشاند، در حقیقت شکست خورده است. او زمان و انرژی خود را در رابطهباخته است و حالا تبدیل به یک قربانی شده است.

قربانی به زجردهنده: یک قربانی می تواند مدام با شکایتکردن از وضع خود، تبدیل به یک زجردهنده بشود. وقتی یک ناجی قربانی را پیدا می کند،در ابتدا می تواند کنترل بازی را دست بگیرد. قربانی از حضور ناجی خوشحال است. اما وقتیکه یک قربانی دیگر نخواهد نقش خود را ادامه بدهد، ناجی را تحت فشار می گذارد و با زجردادن سعی می کند که از این نقش بیرون بیاید.

 

ناجی به قربانی: وقتی یک قربانی تبدیل به زجردهندهمی شود، ناجی احساس می کند که در نجات دادن طرف مقابلش شکست خورده است. او تبدیل بهیک قربانی می شود.

قربانی به ناجی: وقتی یک قربانی به حرف ناجی خودگوش نمی دهد و ناجی تبدیل به یک زجردهنده می شود، حالا او است که سعی می کند ناجی رامتقاعد کند که دست از این وضعیت بردارد. در حقیقت قربانی سعی می کند به ناجی بفهماندکه رفتار او از سر ضعف است و می خواهد ناجی خود را حالا تبدیل به زجردهنده شده از اینوضعیت عصبی نجات بدهد.

 

چگونگی خارج شدن از مثلث:

همان طور که گفتم مطلب نا امید کننده ایناست که برای خارج شدن از این مثلث فقط باید رابطه را قطع کرد. اما می شود وارد رابطهنشد. رابطه مثلث کارپمن یک نوع بازی است. در یک بازی به چه چیزی می رسیم؟ ایجاد نوازش،تثبیت وضعیت موجود، جلوگیری از صمیمیت و حتی پر کردن وقت. بازی تلاش کودک درون استبرای کنترل وضعیت و رهایی از احساس بد درونی. اما تنها چیزی که با این بازی عاید اینکودک درون می شود جدایی او از دیگران و تشدید احساس وابستگی است.

می تواند یادمان باشد وقتی قرار است بهکسی کمک کنیم، قرار نیست او را نجات بدهیم. و وقتی کمک کردیم با میل درونی این کاررا کردیم و از بی مهری طرف مقابل ناراحت نشویم. و یادمان باشد که وقتی از کسی کمک میخواهیم، در حقیقت برای همین یک کار از او کمک خواسته ایم و قرار نیست که او ما را نجاتبدهد و یا مسئول شکست های ما باشد.

اما وقتی کسی می خواهد باما وارد بازی شود چه کار باید کرد؟

وقتی با محرکی روبرو شدیم که کسی می خواهدوارد بازی شود؟ معمولاً از سه طریق زیر یک شخص وارد بازی می شود.

 

۱) ناجی: «می دونم این کار به من مربوطنیست اما…»، «با این که وظیفه ام نیست اما من می تونم این مشکلتون رو حل کنم…» . (یکناجی که به دنبال قربانی می گردد.)

راه حل: از لطف او تشکر کنیم و مسئله را خودتانحل کنیم. اصلاً نگذاریم حرفش را بزند. اما بی احترامی نکنیم که محرک زجر دهنده اش راتحریک کنیم. «از لطف شما ممنون. شاید بتونیم خودمون مسئله رو حل کنیم.»،

۲) زجردهنده: «می خوام باهات رک صحبت کنم.»یا «از این که این قدر رک حرف می زنم معذرت می خوام…» . (زجر دهنده ای که به دنبالقربانی می گردد و می خواهد تیشه اش را فرود بیاورد.)

راه حل: با متانت به حرف های او گوش بدهیم. حتیبا شوخی جلوی عصبانیت او را بگیریم. یا حتی بحث را عوض کنیم. «حالا چرا این قدر خشن؟!»،«اول بشین یه چایی بخوریم بعد…»

۳) قربانی: «تو خیلی توی این کار واردی…»،«من یه همکار خیلی جدی می خوام…» . (یک قربانی که دنبال ناجی می گردد.)

راه حل: موضوع را دست کم بگیریم و بحث را عوضکنیم. «تا منظورت چه کاری باشه! (با ادا اطوار)»، «دوستان زیادند. من هم یه چیزهاییبلدم…»