فرهنگسرای خانواده

سازمان فرهنگی تفریحی شهرداری اصفهان

امروز: چهارشنبه 1399/5/21
تاریخ   1394/3/5   | تعداد بازدید   1307   | |

هشت اعتراف مردانه: چرا خیانت کردم؟
 

هشت اعتراف مردانه:    چرا خیانتکردم؟

در ازدواج وقتی یکی از دو طرف خیانت می کند، طرف دیگر نابود می شود. همیشهروحش پریشان و ذهنش مشغول است که چرا؟ چه کم گذاشتم؟ چه کار کردم؟ چه نکردم؟ و ...اما این سوال ها بیهوده هستند. نتیجه ای جز تراشیدن روح آدمی ندارند.

به گزارش سلامت نیوز به نقل از سایت برترین ها ؛ مساله خیانت در همه دنیاهست و بیشتر میان مردان عمومیت دارد. در جامعه ما نیز این مساله هر روز بیشتر می شود.در میان آشنایان، دو نفری که تصور می کنیم خوشبختانه در کنار هم زندگی می کنند، ناگهاناز هم جدا می شوند. یا دچار مشکلات بسیار می شوند و همه آن علاقه یک شبه از بین میرود. اما واقعا دلیل خیانت مردها چیست؟ چه می خواهند که ندارد؟ به دنبال چه هستند کهدر زن های دیگر پیدا می کنند؟

در این مطلب 8 اعتراف مردان خیانت کار و دلیل آنها برای خیانت را آوردهایم شاید تا با مغز و طرز فکر این مردان بیشتر آشنا شویم. 

اعتراف اول: انتقام جویی

«من زمانی به همسر خود خیانت کردم که متوجه شدم او همچنان با نامزد سابقخود ارتباط پیامکی دارد. البته پیام های آنها حاوی هیچ نوع صحبتی که باعث نگرانی باشد،نبود اما تصور اینکه او قبلا با این مرد در ارتباط بوده است و حالا هم این دوستی راادامه می دهد مرا عصبانی می کرد. صمیمیت همسرم با نامزد سابقش برای من قابل درک نبود.با همین عصبانیت از خانه بیرون زدم و یک لحظه تصمیم گرفتم برای درآوردن حرص او، دخترجدیدی را بیابم و شماره اش را بگیرم و همین کار را هم کردم. به نظر من این کار دقیقاهمان کاری بود که او انجام می داد و من هم تلافی کرده بودم. ما از هم جدا شدیم. البتههمسرم هرگز نفهمید من دوست دختر دارم. دلیل جدایی ما این بود که مناسب هم نبودیم وبه درد هم نمی خوردیم. البته اعتراف می کنم آن کار من در عصبانیت درست و اخلاقی نبوداما در آن لحظه احساس خوبی به من داد.»

اعتراف دوم: نبودن جاذبهعاطفی متقابل

«تا جایی که به خاطر دارم من همیشه عاشق زنانی بودم که از هر نظر کاملباشند. همسر سابق من از خیلی نظرها خوب بود اما با سلیقه من خیلی جور نبود. او بسیارمنطقی به نظر می رسید که هیچ نوع ارزشی برای من نداشت و باعث جذب من نمی شد. خیلی تلاشکردم به این مساله توجه نکنم اما نمی توانستم. پس از چند ماه، روزی با گروهی از دوستانمبیرون رفتم و در فروشگاهی که خرید می کردیم دختری را دیدم که بسیار عالی به نظر میرسید. از او شماره گرفتم و او به من گفت هر وقت بخواهم می توانم با او تماس بگیرم وقرار بگذارم. من هم همین کار را کردم. پس از چند جلسه متوجه شدم باید رابطه خود با  همسرم را پایان بدهم زیرا دیگر هیچ جذابیتی برایمن نداشت و دوست داشتم در کنار کسی باشم که دیوانه وار دوستش دارم و برای من فقط یکدوست ساده نیست.»

اعتراف سوم: وقت نگذاشتنبرای یکدیگر

«من زمانی از همسر سابق خود جدا شدم که او بسیار مسافرت می رفت و ما خیلیکم در کنار هم بودیم. من بیشتر مواقع تنها بودم. این تنهایی به ویژه در روزهای تعطیلآخر هفته بسیار مرا آزار می داد. دوست داشتم کسی در کنارم باشد و با هم حرف بزنیم،بیرون برویم و ... . به همین دلیل، دفعه آخری که به مسافرت رفت من سراغ زن دیگری رفتمو پس از بازگشت همه چیز را به او گفتم و از هم جدا شدیم. این جدایی برای هر دوی ماخوب بود. البته می دانم کار من به هیچ وجه اخلاقی نبود اما در تنهایی هایم تنها چیزیکه می توانست به من آرامش دهد یک همزبان بود.»

اعتراف چهارم: رابطه اشتباه

من با نامزدم در دانشگاه آشنا شدم . ما از همان ترم اول با یکدگیر دوستشدیم. پس از فارغ التحصیلی، هر کدام از ما به شهر خودش برگشت اما پیش از آن با هم نامزدکردیم. من تقریبا همه آخر هفته ها به شهر او مسافرت می کردم. اما فقط آخر هفته ها درکنار هم بودیم و در طول هفته با دوستان خود خوشگذرانی داشتیم.  پس از چند ماه از این روند خسته شدم و با خودم تصورکردم در شهر خودم هم دختران زیبا و خوب زیادی هستند و من چرا همه روزهای تعطیل خودرا در جاده و رفت و آمد می گذرانم؟ این مساله را با او در میان گذاشتم و چند باری اوبه شهر من می آمد اما پس ا مدتی او نیز خسته شد و با هم تصمیم گرفتیم این رابطه دشواررا پایان ببخشیم.»

اعتراف پنجم: مغایرت احساسیو سبک زندگی

«من همسر سابق خود را در گردهمایی کاهش وزن ملاقات کردم. با هم دوست شدیمو هنگامی که با هم قرار می گذاشتیم و بیرون می رفتیم، هر دو حدود 20 کیلوگرم اضافهوزن داشتیم. من همه رژیم ها و برنامه های ورزشی خود را به دقت و با جدیت فراوان انجاممی دادم و به سرعت وزن کم می کردم. اما او به ورزش و رژیم اهمیت نمی داد و در نتیجهکاهش وزنی هم نداشت. پس از اینکه اضافه وزن خود را از بین بردم، اعتماد به نفس بیشتریپیدا کردم. زن هایی که قبلا حتی به من نگاه هم نمی کردند مشتاق صحبت با من بودند واین حس خیلی خوبی به من می داد. همسر سابق من از چاقی خود در عذاب بود و به زن هایاطراف من حسودی می کرد. یکی از روزهای آخر هفته که او خانه نبود، ما با یکی از اینزن ها قرار گذاشتم و با هم بیرون رفتیم. من هرگز این مساله را به همسرم نگفتم اما چندهفته بعد با بهانه های مختلف از او جدا شدم. من تصور می کنم باید با زنی باشم که شبیهمن است و ارزش های زندگی او ارزش های من هستند. فردی که طرز فکر و اراده مان شبیه همباشد.»

اعتراف ششم: نداشتن رابطه عاشقانه

«من و همسرم همیشه خدا با هم جنگ و دعوا داشتیم. برای همه چیز با هم بحثمی کردیم این همه تنش اعصاب مرا خورد کرده بود. درست برعکس همسرم، دختری در شرکت مابود که همه چیز را خیلی راحت می گرفت و رفتار دوستانه ای با همه داشت و شاد بود. یکشب که هر دو تا دیر وقت در شرکت مشغول کار بودیم، تصمیم گرفتیم برای شام با هم بیرونبرویم. همه چیز خیلی عالی بود. او بسیار خوب و پر احساس بود و شبی رویایی با عشقی پاکرا با او پشت سر گذاشتم. این اتفاق جراتی در دل من به وجود آورد تا از رابطه ای کههمیشه مرا آزار می داد جدا شوم. یک هفته خانه نرفتم و پس از آن از همسر سابقم جدا شدمو اکنون با همکارم در ارتباط هستم.»

اعتراف هفتم: رویاپردازی

«من هنگامی به همسر خود خیانت کردم که با دختری آشنا شدم که ابتدا قصدمتسلی دادن به او بود. او تازه از یک رابطه طولانی جدا شده بود و روحیه خوبی نداشت.ما زمان زیادی را با هم سپری می کردیم تا اینکه به هم علاقه مند شدیم. من تصور می کردماو بهترین زن روی زمین است و من با او خوشبخت خواهم بود. به همین دلیل، از همسرم جداشدم و سراغ آن دختر رفتم. اما رابطه ما دوامی نداشت و متوجه شدم رویاپردازی بسیار بهتراز واقعیت است.»

اعتراف هشتم: پیدا کردناعتماد به نفس

«من همیشه خجالتی بودم و به هیچ وجه با جنس زن راحت نبودم. نامزدم نیزمثل من بسیار خجالتی بود رابطه ما مشکلی نداشت اما هیچ هیجان و چیز جالبی هم نداشت.روزی برای کار خود در همایشی شرکت کردم. هنگام شام، خانمی رو به روی من نشسته بود کهبسیار جذاب و باهوش به نظر می رسید و من واقعا جذب او شده بودم. از این مساله بسیارتعجب کردم زیرا قبلا چنین تجربه ای نداشتم. حس خوبی بود و احساس می کردم در اوج آسمانها هستم. سعی کردم اعتماد به نفس داشته باشم و با او سر صحبت را باز کردم. در طول همایشو کنفرانس های دیگر نیز با هم صحبت می کردیم و وقتمان را با هم می گذراندیم. من هرگزاز این رابطه به نامزدم چیزی نگفتم اما چند ماه بعد از او جدا شدم. پس از جدایی منآن زن جذابی که در کنفرانس ها می دیدم را دیگر هرگز ملاقات نکردم. اما همان رابطه کوتاه،اعتماد به نفس خاصی به من داده بود و متوجه شدم اگر اراده کنم می توانم بیرون برومو زن دلخواه خود را پیدا و با او ازدواج کنم.